فصل امتحانات
گرمای تابستون
روی زمین دراز کشیدم و به گذشته ای که نمی دونم قشنگ بوده یا زشت فکر می
کنم روزهایی که که گذشته اند و من از همه ی اونها یک تجربه به دست آوردم
تجربه هایی که خیلی وقت پیش تو هم اونها رو به دست آوردی.....
تجربه های زندگی تو....
تفکر تو به اونها
ناراحتی ها و قشنگی اونها
تو به من می گفتی که زندگیم با اطرافیانم فرق داره
یک دختر عجیب با عقاید عجیبش
همان عقایدی که تو هم یک روزی اونها رو قبول داشتی و به قول خودت من راهی رو
دارم می رم که یک روزی تو اون رو می رفتی
عشق
عشق آسمانی
روی زمین کسی نیست که لیاقت عشق رو داشته باشه به غیر اونی که بالای سرمونه
نمی دونم تو زندگی چی کار کردی و چه ادعایی داشتی که خدا تو رو امتحان کرد
همان طوری که من رو امتحان کرد
عشق مترادف چی می تونه باشه تو بگو؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوست داشتن یک نفر خیلی زیاد طوری که با چشم بسته براش هر کاری رو انجام بدی
احساس دل تنگی برای اونی که تو قلبت خونه کرده و یادش رو نمی تونی از ذهنت پاک کنی
فکر کردن طوری که تمام شب و روزت باهم یکی باشه و فقط یک رنگ داشته باشه و اون یک رنگ هم یاد آور معشوقت باشه
حالا معشوق تو کیه؟؟؟؟
یک ادم زمینی یا فرا زمینی یکی از جنس نور یا خاک تو بگو ...انتخابش با تو
چند وقته که خیلی دلم برات تنگ شده دوست دارم که با تو حرف بزنم اما نمی تونم
آخه تو دلت برای یکی دیگه تنگ می شه
هیچ کس رو وارد زندگیم نکردم آخه هر کس که بیاد با تو مقایسه می شه و تو بهترینی
خیلی از حرفها و اتفاقها برام تداعی می شن به یک نقطه خیره می شم
روزی که از یکی دیگه حرف زدی از رابطه ها....وخاطره هایی که من با تو داشتم
زمانی که کنارم بودی و مغرور و خودخواه فقط به خودت فکر می کردی
اگه این طور نبود نمی رفتی.........
تو زندگیت هیچ نقشی نداشتم آخه از نظر تو عجیب بودم ٬ هیچ جایی نداشتم چون با
تو رابطه ای نداشتم
می گفتی که با اون یک ماه توی یک خونه زندگی کردی درست مثل یک زن و شوهر
عشق بازی کرده بودی اما من به خاطر عشقم و اعتقادم این کار رو نکردم
من محکوم شدم و تو حکم اعدام من رو صادر کردی
باز هم به یک نقطه خیره می شم اما این بار صحفه ی سفیدی رو می بینم ٬
صحفه ی سفیدی که هیچ نقشی روی اون نیست
هنوز هم دلتنگ تو هستم ٬ هر وقت که دلتنگ می شم از تو می نویسم
می دونم که تو نیستی ٬ و رفتی ....دلم می خواد که یک نفر دلتنگم بشه دوستم
داشته باشه همان قدر که من تو رو دوست دارم
اعترافی که تا به حال برای هیچ کس باز گو نکردمش اما باید تو بدونی آخه برای
محکوم کردن و صادر کردن حکم اعدام همه چیز رو باید بدونی...
تو دلتنگی هام و تنهایی هام فقط خدا رو می بینم و یاد اونه که من رو آروم می کنه
وقتی که دلم می گیره می بینم که دوستم داره به اندازه ای که من تو رو دوست دارم
حتی بیشتر ... وقتی که کاری از دستم بر نمی یاد تا کمکت کنم اونه که دستهاش
رو به سمت من و تو داراز کرده
خوشحال می شم که هوام رو داره و با تمام دلتنگی هام می تونم که به زندگی ادامه بدم
چشم هام سنگین می شن آروم اونها رو می بندم خوابم می بره اما تو خواب هم تو
رو احساس می کنم با یک کابوس از خواب می پرم چشم هام می سوزن اما اونها رو
باز نگه می دارم
تو حیاط می شینم اطراف رو نگاه می کنم درخت هارو و گل هایی که تازه به زندگی
لبخند زده اند
دلت تنگ می شه و اونی با تو عشق بازی کرده کنارت نیست به فکر فرو میری اون
وقته که می یام تو ذهنت می دونی که یک نفر هست این ور دنیا که دوست داره اما
کنارش نیستی چون نخواستی که کنارش باشی
از اون دوری خیلی دور ...تو رفتی که رنگ زندگیت رو عوض کنی ...رفتی که شاد
باشی ...اما نمی دونستی که به قول خودت آسمان همه جا یک رنگه...
وتا خودت نخوای رنگ اون عوض نمیشه....
منو ببخشش که اگر منم تو رو محکوم کردم


